باز فریادمان را خواهند خرید
و بر دیوار سفید احساسمان نقاشی خواهند کرد،
باز دستانمان را به زنجیر خواهند کشید
و افکارمان را به اسارت خواهند برد،
باز چشمانمان را به غلامی خواهند برد
و پردهء عصمت کنیزک سکوتمان را از هم خواهند درید،
چه کنیم با اینهمه ذلت،
وای...
دیگر دستانمان به فرمانمان نیستند،
بهت عنانشان را گرفته.
دیگر از سایه های ساده و تنها خبری نیست،
روح کلاممان خشکیده.
نوای دلمان را با جاز خواهند کوفت،
و برای حرفهایمان فاکتور خواهند زد.
بهای احساساتمان چند است؟
یک پول سیاه؟!!!...
چشمهامان را بسته اند،
و پنبه در گوشهامان کرده اند.
بر لبانمان مهر خاموشی کوفته اند،
تا فریادمان را به بهایی ناچیز بخرند.
چه کنیم؟!!!....
درد دل؟!!!... کار شبه مردها را؟!!!...
یا دفاع از خود و برای تبرئهء خود حرص زدن؟!!!... کار مستضعفین را؟!!!...
نمی دانم، گیجم...
سر در گمم...
چه کنم...
شبها در رویای بوقلمون و شربت، با دلی خالی و لبی خشک کودکانمان را در خواب کردیم،
درد نداشتن ها کشیدیم،
همه جا نالیدیم...
بخاطر احساسمان...
بخاطر شرفمان...
بخاطر صدای فریادمان...
حال آنها را بفروشیم؟!!!
به چه قیمت؟!!!
به قیمت فدا شدن احساسمان...
لگدمال شدن غیرتمان...
خاموش شدن فریادمان...
وای از اینهمه فلاکت و بدبختی
وای...
چقدر با حرفها بیگانه شده ایم...
دیگر حسی در کلاممان نیست...
می خواهند دیکته بنویسیم...
آنها بگویند، ما بنویسیم و شما بخوانید...
وای که آغوشم قفسی است گشوده در باد، با دستهایم نمی دانم چه کنم؟
تا دیروز حرف از رقص سایه ها در دریا بود،
و عشوه گری بادهای هرز در کویر،
و پرواز آواز پروانه ها به گرد شعلهء شمع،
و...
و امروز سایه هامان را در تاریکی محو کرده اند،
زنجیر به پای باد کوفته اند،
طوفان کویر را خاموش کرده اند،
پروانه ها را به بند کشیده اند،
شعله هامان را خاموش کرده اند،
...
امروز حرف از مرگ باورهاست،
حرف از خواری احساس است.
امروز حرف از اعدام حقیقت است.
بیایید کینه ها را کنار بگذاریم،
بیایید با هم باشیم،
بیایید دست در دست و دل هم دل و من ها همه ما شویم،
چرا که اگر غیر از این باشد آنها فریادمان را به تاراج خواهند برد.
و در آتش خفتمان خواهند سوزاند،
چه خواهیم کرد با اینهمه خفت...
وای از این خفت...
یاحق. کویر