سیاهی بود و سیاهی
سرد بود و سرد
بغض سنگین ابر با غرشی دهشتناک شکست، و من فرود آمدم.
قطره اشکی رها شده از ابری سیاه، رها شده ای در تند باد سرنوشت
به کجا خواهم نشست، در کدامین مامن ماوا خواهم گرفت؟
شانه استوار پیر کوهی چروکیده صورت؟
شاخسار لرزان بیدی گم کرده معشوق؟
لبهای تشنه کویری حریص و حریص و حریص؟
و یا شاید
در ازدحام قطرات دریا شده، پیشکسوتان اصالت جو؟ یا در کام تشنه گیاهی رنجور؟
نمی دانم
شاید بر صورت خیس دخترکی مغموم؟
یا در صحنه تصادف اشک یتیمی با خورده نانی خشک؟
نمی دانم
که مرا به کدامین سو می کشاند؟
من؟؟؟
یا دست بازیگر سرنوشت؟؟؟
در گریبان دریه وامصیبت این جهل کشنده دست و پا میزدم که برخلاف تصورم نرم و آرام فرود آمدم.
نه قطعه قطعه گشتم ( به سنت دیرینه باران در فرود )
نه فرو رفتم
نه ...
آرام آرام
چشمان از حدقه در آمده ام که به نور اطراف آشنا شد و با لطافت فرودگاه نرمش خو گرفت،
آنچه را که دیدم به تهمت ناروای رویای فریب سرابین نسب، محکوم به ندیدن کرد
و در این سودا چندین بار مژه ها را به دیوار پلک مخالف کوبید تا اگر اینگونه است، نباشد
و اگر نه که ناروا تهمتی دامنش را نیالاید.
اما نه
حتی بعد از باز و بسته شدن چشمانم هم هنوز گونه های سرخش قلبم را
به میدان مسابقه با نمی دانم چه ای فرا میخواند که ناشناس بود اما باید بدو میرسید.
دوید و دوید و دوید و ...
آنجا که نشته بودم میانه نرم و گرم و لطیف دامن پرچین رزی سرخ بود.
سرم که در دامنش قرار گرفت،
از اول بسم الله کتاب زندگی تا نقطه پایانی صفحه همنشین جلد آن طرفی معنی آرامش را بخش کردم،
بخش که نه تک تک آواهایش را هجی کردم
چه زیبا بود
چه
زیبا
بود
امروز که این را می نگارم، از آن دیرینه جان آشنا چند لحظه ای بیش گذر نکرده است.
فرزند پیوند سر من با شانه ات پسری بود که آرامش خواندیمش
و امروز فرزندی دیگر در راه، دختری یا پسری نمی دانم
اما نامش را ...
هراس
ترس
تردید
دلهره
نمی دانم یکی را خودت انتخاب کن
ولی میدانم حرف حسابش چیست:
اگر دامن باز کنی
در صفحه ای از چین های دامنت سری ماوا گرفته که بر زمین خواهد افتاد
این اشک فرود آمده اگر بار دیگر فرود آید نمی دانم چه خواهد شد
فقط می دانم اگر به کام تشنه خاک زیر پایت تزریق شود
و با ریشه ات بالا بیاید تا لب مزر دو لبهایت و یا گردش زیبای خون در رگهایت و یا تغلای جوشش از گلبرگهایت،
خواهم آمد از اینجا تا به انتها، اگر باشد انتهایی
و گرنه که باز هم با طناب پوسیده خورشید بالا خواهم رفت تا سیاه دل ابری دیگر
و در فرود بعدی ( اگر فرودی باشد ) تنها و تنها بر لبان تشنه همان کویر حرص خواهم نشست تا بدون تو،
من هم مبحوس حبس ابد تاریکی شنهای کویر باشم.
با من باش
تا باشم
همین
نقطه سر خط
یا حق. کویر